ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

238

معجم البلدان ( فارسى )

بملمومه عمياء لو قذفوا بها * شماريخ من عروى ، اذا عماد صفصفا و لو انّ قومى طاوعتنى سراتهم * اذا ما لقينا العارض المتكشّفا اذا ما لقينا جند آل محمّد * ثمانين الفا ، و استمدوا بخندفا « 1 » گويى كوچك نما باشد . از ريشه حن عليه به معنى شفقت ورزيد بر او . اين واژه لهجه‌اى از « احنى » باشد كه نام جايگاهى در راه مكه است و با ولج « 2 » ياد خواهد شد . بشر بن ابى حازم چنين مىسرايد : لعمرك ما طلابك امّ عمرو ، * و لا ذكراكها الّا ولوع أليس طلاب ما قد فات جهلا * و ذكر المرء ما لا يستطيع ؟ أحدّك ما تزال تحنّ همّا * و صحبى بين أرجلهم هجع و سايرهم مرافق بعملات * عليها دون أرجلها قطع « 3 » حنى [ ح ى ى ] با تشديد يا از سرزمينهاى نجد است . نصر آن را همراه با واژه پسين آورده است . حنّى [ ح ] با ياى پايانين كه اعرابگاه آن است نام جايگاهى ميان عراق و شام در سماوه است . [ 352 ] باب حاء و واو و آنچه پس از آن‌هاست حوّا [ ح و وا ] هم وزن حواء مادر بزرگ آدميان ، حوة سرخى است كه به سياهى زند . حوه نيز سرخ فامى لب ، رجل احوى و امراة حواء ( سرخ لب ) . مارگيران را نيز حواء خوانند ، اگر حيه ( - مار ) را از ريشهء حويت بدانيم ، يعنى به خود مىپيچد ، و اگر ريشهء آن را از حيوة بدانيم مارگير را « حائى » خوانيم كه بر وزن فاعل باشد . و برخى حاو نيز بر وزن فاعل گويند . بو منصور گويد همه اينها گفتار عربان است . حوا نيز چشمه آبى از بخشهاى يمامه در سمت باختر « وشم » است . گويند از آن « ضبه » و « عكل » باشد . گويند حواء آبى در « بطن اليسر » نزديك شريف ميان يمامه و ضريه باشد . به اضاخ نيز « حواء الذهاب » گويند . عوف بن جزع چنين مىسرايد : نقود الجياد بأرسانها * يضعن بوادى الرشاء المهارا تشقّ الاخرة سلافنا * كما شقّق الهاجرى الدّيارا شربن بحراء من ناجر * و سرن ثلاثا ، فأين الجفارا و جلّلن دمخا دماغ العرو * س أذنّت على حاجبها الخمارا فكادت فزارة تصلى بنا * فاولى فزارة اولى فزارا « 4 » حوأب [ ح أ ] با ياى تك نقطه ، ريشه آن در لغت به معنى چاه دهن گشاد و بزرگ است . حوابه : صندوق بزرگ ، حوأب درهء گشاد . حوأب جايگاهى در راه بصره روبروى « بقره » نام چشمهء آبى است از آبهاى آنجا . بو زياد گويد : از آبهاى بو بكر بن كلاب ، يكى « حوأب » است كه كهنسال و از دوران جاهليت است . نصر گويد : حوأب از آبهاى عرب در راه بصره است . « حوأب » و « عناب » و « حزيز » كوههاى سيه فام است كه گمان مىكنم در سرزمين عوف پسر عبد پسر بو بكر پسر كلاب برادر قريط پسر عبد باشد . گويند حوأب را به نام حوأب دختر كلب پسر و بره ناميدند كه مادر تميم و بكر معروف به شعيراء و غوث ربيط و صوفة و ثعلبة و ظاعنة و جز ايشان است كه از فرزندان مرّ بن أدّ بن طابخه بود . در حوأب دژى از آن عبد العزيز پسر زراره كلبى هست . بو منصور مىگويد : حوأب جايگاه چاهى است كه سگهاى آنجا به سوى عائشه ام المومنين [ 353 ] هنگامى كه به جنگ بصره مىآمد پارس كردند ، سپس او اين شعر را مىآورد :

--> ( 1 ) . هنگامى كه به حنين و آب آن نزديك شديم سياهى نخراشيده ديديم . . . . ( 2 ) . ولجة جايگاهى در عراق به سمت چپ روندگان از قادسيه به سوى مكه باشد ( چ ع 4 : ص 939 س 22 ) . ( 3 ) . به جان خودت كه خواستارى تو امّ عمر و عشق تو او را جز هوس و نادانى چيزى نيست . بيت سوم اين شعر در چ ع 2 : ص 533 : 7 تكرار شده است . ( 4 ) . اسبان را با افسارهايشان مىتازيم . نخستين بيت اين شعر در چ ع ج 2 ص 781 س 6 و بيت دوم آن در چ ع ج 4 ص 953 س 17 نيز هست .